قسمت۱۲: چرا به نظر می‌رسد پیدا کردن خدا این‌قدر سخت است؟

قسمت۱۲: چرا به نظر می‌رسد پیدا کردن خدا این‌قدر سخت است؟

Icebergs in the Arctic by William Bradford, 1882

خوش آمدید. در این قسمت دربارهٔ مشکلِ قرار دادن اعتمادمان به علم مدرن صحبت خواهم کرد. من از تجربهٔ شخصی خودم به‌عنوان یک دانشمند سخن می‌گویم، با مدرک دکتری در بیوفیزیک و با چندین مقاله ی منتشرشده درمجلات علمی.

در این قسمت دو بخش خواهم داشت. در بخش اول، دربارهٔ دو چیزی صحبت می‌کنم که علم نمی‌تواند توضیح دهد. در بخش دوم، دربارهٔ سه دستهٔ اصلی علم مدرن صحبت می‌کنم و اینکه چرا داشتن یک ایمان کور به علم اشتباه است.

برای شروع، ابتدا باید به‌روشنی بین علم و یک باور فلسفی به نام «علم‌گرایی» تمایز قائل شویم. علم، مطالعهٔ طبیعت در تلاش برای فهمیدن نحوهٔ کار آن است، اما علم‌گرایی کاملاً متفاوت است. علم‌گرایی بر این باور استوار است که جهان مادیِ فضا، زمان، ماده و انرژی تمام چیزی است که وجود دارد. این یک مسئلهٔ ایمانی است، نه علمی؛ اما در نتیجه، بسیاری از مردم ایمان خود را به علم مدرن می‌گذارند و باور دارند که علم می‌تواند همه‌چیز را توضیح دهد. همان‌طور که خواهیم دید، این یک اشتباه بسیار بزرگ است.

اکثریت بسیار زیادی از دانشمندان، بدون آنکه متوجه باشند، علم‌گرایی را به‌کار می‌برند، در حالی که دو چیز برای علم ضروری است که علم نمی‌تواند آن‌ها را توضیح دهد.

اولین چیز، منشأ طبیعت است. وقتی از واژهٔ «طبیعت» استفاده می‌کنم، آن را به‌عنوان کل واقعیت مادی تعریف می‌کنم. این شامل کل جهان هستی می‌شود و اگر کسی بخواهد به چندجهانی باور داشته باشد، آن هم در واقعیت مادی گنجانده می‌شود.

همان‌طور که در قسمت اول این مجموعه توضیح دادم، ما با قطعیت می‌دانیم که واقعیت مادی آغازی داشته است، پس می‌توانیم مسئله را این‌گونه خلاصه کنیم:

مقدمهٔ ۱: علتِ طبیعت باید یا طبیعی باشد یا فراطبیعی.

مقدمهٔ ۲: از نظر منطقی غیرممکن است که علتِ طبیعت طبیعی باشد.

نتیجه: بنابراین علتِ طبیعت فراطبیعی است.

این چیزی نیست که علم بتواند برایش راه‌حلی پیدا کند، زیرا منطق ایجاب می‌کند که توضیحی طبیعی برای منشأ طبیعت وجود نداشته باشد. منطق حکم می‌کند که علت و بنیان طبیعت غیرطبیعی است. از این نتیجه می‌شود که یک واقعیت فراطبیعی وجود دارد که بنیان طبیعت، قوانین طبیعت و علم را فراهم می‌کند.

خلاصه اینکه، از نظر منطقی غیرممکن است که علم منشأ فراطبیعی طبیعت را توضیح دهد.

دومین چیزی که علم نمی‌تواند توضیح دهد اما برای علم ضروری است، قوانین بنیادین منطق و ریاضیات است که برای انجام علم کاملاً لازم هستند. برای مثال، اصل ابطال‌پذیری در علم بر قانون منطقی عدم تناقض استوار است که می‌گوید یک گزاره نمی‌تواند هم‌زمان هم درست و هم نادرست باشد.

علم همچنین بر اصل علیت بنا شده است، که هم برای علت و معلول طبیعی و هم برای رابطهٔ علّی میان نتایج منطقی و مقدمات آن‌ها لازم است. بدون قوانین منطق و ریاضیات، نه قوانین طبیعت وجود داشت و نه قوانین علمی.

تعداد بسیار کمی از دانشمندان مکث می‌کنند تا دریابند قوانین منطق و ریاضیات از کجا می‌آیند. آن‌ها پیش‌نیاز علم و تفکر عقلانی هستند و هیچ ویژگی فیزیکی ندارند. در عوض، به نظر می‌رسد نقشی در کنترل واقعیت فیزیکی دارند. این دومین چیزی است که غیرممکن است از نظر منطقی توسط علم توضیح داده شود. بنابراین می‌توانیم نتیجه بگیریم که باور فلسفی علم‌گرایی نادرست است.

اکنون به بخش دوم این ویدیو رسیده‌ایم که به علم مدرن و اینکه چرا اعتماد کورکورانه به علم اشتباه است می‌پردازد.

علم مدرن را می‌توان به سه دستهٔ اصلی تقسیم کرد: علم تجربی، علم استنباطی و علم خیالی.

دستهٔ اول، علم تجربی، یک معیار طلایی است. ابتدا یک فرضیه برای توضیح یک مشاهده پیشنهاد می‌کند. سپس یک پیش‌بینی کلیدی ارائه می‌دهد که بتوان آن را به‌صورت تجربی آزمود. اگر آزمایش پیش‌بینی را ابطال کند، فرضیه باید رد شود. اگر آن را تأیید کند، فرضیه می‌تواند به تحقیق و توسعه ی آن ادامه دهد. تمام مزایایی که علم برای ما فراهم کرده، نتیجهٔ این دستهٔ اول یعنی علم تجربی است. این مزایا شامل پیشرفت‌های پزشکی، تلفن‌های هوشمند، هواپیماها و بسیاری راحتی‌های دیگر است.

با اینکه علم تجربی معیار طلایی است، یک مشکل جدی در این دسته وجود دارد. یکی از جنبه‌های مهم علم تجربی، انتشار نتایج آزمایش‌هاست تا دانشمندان دیگر بتوانند همان نتایج را بازتولید کنند و پژوهش بیشتری انجام دهند. با تأسف باید بگویم که اکثریت مقالات داوری‌شدهٔ منتشرشده درمجلات علمی، نتایجی ارائه می‌دهند که توسط دانشمندان دیگر به‌صورت تجربی قابل بازتولید نیستند، به‌ویژه در حوزه‌هایی که رقابت برای بودجه، اعتبار دانشگاهی یا فشارهای فرهنگی یا دولتی وجود دارد، مانند پژوهش سرطان، علم اقلیم یا تحقیقات دارویی.

یکی از معتبرترین مجلات علمی جهان، مجلهٔ «نیچر» است. در سال ۲۰۱۲، «نیچر» مقاله‌ای منتشر کرد که نشان می‌داد از میان ۵۳ مقالهٔ شاخص در پژوهش سرطان، ۸۹ درصد آن‌ها قابل بازتولید تجربی نبودند. پنج سال بعد، «نیچر» گزارش دیگری منتشر کرد که بیان می‌کرد پس از مطالعات فراوان، ناتوانی در تکرار نتایج منتشرشده «هنجار» است. مقالهٔ دیگری بیان کرد که «انگیزه‌های انحرافی گوناگون با هم تبانی می‌کنند تا روش علمی را تضعیف کنند».

این مشکلِ روش علمی نیست؛ مشکلِ طبیعت فاسد انسانی است. بنابراین وقتی کسی می‌گوید «مطالعات نشان داده‌اند» یا «علم می‌گوید»، این هیچ معنایی ندارد تا زمانی که بتوانیم نتایج را بررسی کنیم، ببینیم چه اندازهٔ نمونه‌ای استفاده شده، داده‌ها واقعاً چه نشان می‌دهند، و آیا نتایج قابل بازتولید هستند یا نه.

با گفتن همهٔ این‌ها، می‌خواهم نکتهٔ مهمی را از تجربهٔ شخصی خودم به‌عنوان دانشمندی که در مجلات داوری‌شده منتشر کرده بیان کنم. من هرگز تعارضی میان علم تجربی و ایمان ندیده‌ام. این به این دلیل است که علم تجربی نتایج واقعی تولید می‌کند که می‌توان آن‌ها را آزمود، تایید یا تکذیب کرد. تنش میان علم و ایمان فقط در دو دستهٔ بعدی علم مدرن رخ می‌دهد: علم استنباطی و علم خیالی.

علم استنباطی با داده‌های قابل مشاهده شروع می‌کند، اما به‌طور منطقی نتیجه‌ای را استنباط می‌کند که فراتر از توانایی ما برای بازتولید است. میزان اعتمادی که می‌توانیم به نتیجه داشته باشیم به اندازهٔ «جهش استقرایی» در منطق بستگی دارد. در علوم جنایی، این جهش اغلب بسیار کوچک است. برای مثال، اگر اثر انگشت کسی را روی درِ خزانهٔ بانک پیدا کنیم، تنها یک گام کوچک تا این نتیجه فاصله داریم که صاحب آن اثر انگشت سارق بانک است.

هرچه جهش بزرگ‌تر باشد و جهش‌های استقرایی بیشتری لازم باشد، اعتماد کمتری باید به نتیجه داشته باشیم. برای مثال، نتیجه‌گیری اینکه انسان‌ها از یک ماهی فرود آمده‌اند نیازمند جهش‌های استقرایی بسیاری است و برخی از آن‌ها بسیار بزرگ‌اند. در قسمت بعدی این مجموعه بیشتر دربارهٔ این صحبت خواهم کرد.

نکتهٔ من این است: هرچه جهش استقرایی بزرگ‌تر باشد یا جهش‌های بیشتری لازم باشد،اعتماد کمتری باید به آن داشت.

آخرین حوزهٔ علم مدرن چیزی است که می‌توان آن را «علم خیالی» نامید. علم خیالی از نظریه‌ها و ایده‌هایی تشکیل شده که قابل آزمون یا ابطال نیستند. دانشمندانی مانند فیزیکدان ریاضی، سر راجر پنروز، اشاره کرده‌اند که نظریه‌هایی مانند نظریهٔ ریسمان و نظریهٔ چندجهانی قابل آزمون نیستند و بنابراین تهدیدی برای علم محسوب می‌شوند. آن‌ها باید به‌عنوان فلسفه یا علمی-تخیلی در نظر گرفته شوند.

در جمع‌بندی، علم تجربی معیار طلایی است، اگر از فاسد شدن توسط انگیزه‌های انحرافی طبیعت انسانی دور نگه داشته شود. من هیچ تعارضی میان ایمان و علم تجربیِ به‌درستی تایید شده نمی‌بینم. به علم استنباطی می‌توان تا حد محدودی اعتماد کرد، اگر جهش‌های استقرایی کوچک و کم باشند. بایداعتماد بسیار کمی به هر نظریه‌ای داشته باشیم که نیازمند جهش‌های استقرایی بزرگ است، و اگر جهش‌های زیادی لازم باشد، اصلاً نباید اعتماد داشت.

علم خیالی حتی نباید علم محسوب شود.

مشاهده و نکتهٔ پایانی من این است: تنش میان اعتماد و علم فقط زمانی در علم استنباطی مدرن آغاز می‌شود که نتایج به جهش‌های بزرگ یا جهش‌های کوچکِ فراوان وابسته باشند. مانند هر نظریه‌ای که به استنباط‌های استقرایی بزرگ نیاز دارد، باید بسیار محتاط باشیم که چه میزان اعتماد در آن‌ها می‌گذاریم.

چرا به نظر می‌رسد پیدا کردن خدا این‌قدر سخت است؟

چرا به نظر می‌رسد پیدا کردن خدا این‌قدر سخت است؟

0