قسمت ۱۳ : آیا انسانها از ماهی تکامل یافتهاند؟
Grayling by Samual A. Kilbourne, 1880
۱۳ ویدیوی قسمت
خوش آمدید. در این قسمت از مجموعهٔ «سؤالاتی دربارهٔ خدا»، به این پرسش میپردازیم: «آیا انسانها از ماهی تکامل یافتهاند؟»
وقتی چارلز داروین برای نخستینبار کتاب خود را دربارهٔ منشأ گونهها در سال ۱۸۵۹ منتشر کرد، در آن زمان، مانند امروز، اطلاعاتی دربارهٔ ژنتیک و دیانای وجود نداشت. به همین دلیل، این ایده که تمام حیات از یک سلول سادهٔ اولیه و مشترک به وجود آمده باشد، برای بسیاری از مردم قابل تصور بود.
اما امروز، با پیشرفت علم و شناخت بیشتر از سلول و دیانای، این سؤال پیچیدهتر شده است.
سلولهای زنده ساختارهایی بسیار دقیق و پیچیده هستند؛ با بخشهایی که کارهای مختلف انجام میدهند و با نظمی بسیار بالا با هم کار میکنند. امروز میدانیم اطلاعات لازم برای ساخت این بخشها در دیانای ذخیره شده است.
در سال ۲۰۰۷، یوجین کونین، یک زیستشناس تکاملی، نوشت که حتی یک مسیر ساده برای شروع حیات، مانند ساخت RNA، آنقدر بعید است که شاید در عمر جهان هم اتفاق نیفتد.
او پیشنهاد کرد شاید تعداد بینهایتی جهان وجود داشته باشد تا این فرایند در یکی از آنها رخ دهد. این ایده در پاسخ به این سؤال مطرح شد که آیا ممکن است یک ذهن هوشمند، حیات را طراحی کرده باشد.
در ذهن بسیاری از مردم، «تکامل» یعنی اینکه همهٔ حیات از یک سلول بسیار ساده شروع شده و کمکم به شکلهای پیچیدهتر رسیده است. اما در علم، «تکامل» معمولاً فقط به معنی تغییرات در گیاهان و حیوانات در طول زمان است. چون این تغییرات واقعاً دیده میشوند، دانشمندان میگویند:
«تکامل یک واقعیت است.»
اما این تعریف، اگر بهتنهایی بیان شود، میتواند باعث سوءبرداشت شود.
برای همین، ما اینجا یک تفکیک انجام میدهیم:
تغییرات در موجودات را فقط «تغییرات» مینامیم،
و نظریهای که میگوید همهٔ حیات از یک سلول مشترک آمده را «داروینیسم» مینامیم.
حالا سؤال مهم این است: تفاوت این دو چیست؟
هر تغییر بزرگ در موجودات زنده نیاز به تغییر در دیانای دارد. اطلاعات داخل دیانای چیزی است که به آن «اطلاعات عملکردی» میگویند.
تغییرات معمولی در طبیعت معمولاً اطلاعات جدید زیادی ایجاد نمیکنند،
اما ساختن یک نوع کاملاً جدید از حیات، به مقدار زیادی اطلاعات جدید نیاز دارد.
این تفاوت اصلی بین تغییرات ساده و داروینیسم است.
گاهی در علم از اصطلاح «شبهعلم» استفاده میشود؛ یعنی چیزی که ظاهر علمی دارد اما در واقع علمی نیست. این حالت زمانی پیش میآید که یک نظریه پیشبینیهای مهمی داشته باشد، اما آزمایشها آن پیشبینیها را تأیید نکنند و با این حال نظریه همچنان ادامه پیدا کند. در این شرایط، معمولاً نتایج منفی با توضیحات جایگزین توجیه میشوند.
«فرضیههای اساسی» یعنی پیشبینیهایی که اگر درست نباشند، کل نظریه زیر سؤال میرود.
در علم، ممکن است دادهها تقریباً برای هر نظریهای بهعنوان مدارک حمایتکننده استفاده شوند،
اما اگر یک فرضیهٔ اساسی رد شود، آن تفسیرها دیگر قدرت خود را از دست میدهند.
مثل هر نظریهٔ دیگر، برای داروینیسم هم شواهدی مطرح میشود،
اما بعضی از پیشبینیهای مهم آن یا نادیده گرفته میشوند یا کماهمیت نشان داده میشوند.
برای مثال، فسیلها و شباهتهای ژنتیکی میتوانند به نفع داروینیسم تفسیر شوند،
اما همین دادهها با این دیدگاه هم سازگارند که یک ذهن هوشمند، دیانای را طراحی کرده است.
برای بررسی این موضوع، دو فرضیهٔ اساسی باید درست باشند:
اول اینکه تغییرات در موجودات نباید محدودیت جدی داشته باشد تا بتواند تمام تنوع حیات را از یک سلول ساده ایجاد کند؛ یعنی تغییرات باید تقریباً بدون محدودیت باشند.
دوم اینکه فرایند جهش و انتخاب طبیعی باید بتواند از صفر اطلاعات ژنتیکی شروع کند و در طول زمان مقدار زیادی اطلاعات جدید بسازد؛ اطلاعاتی که برای ساخت حدود ۲۰٬۰۰۰ خانوادهٔ پروتئینی لازم است.
این پروتئینها ساختارهای پیچیده و سهبعدی دارند و بهندرت شکل میگیرند.
برای بررسی فرضیهٔ اول، دانشمندان از اصلاح نژاد گیاهان و حیوانات استفاده میکنند؛ یعنی تغییرات را در شرایط کنترلشده سریعتر مشاهده میکنند.
در این آزمایشها معمولاً وقتی تغییرات را در یک جهت خاص ادامه میدهند، پس از مدتی به یک حد مشخص میرسند و دیگر جلوتر نمیروند. این موضوع بارها دیده شده است. پس در عمل، فرضیهٔ اول با محدودیتهایی روبهرو میشود.
مشکل اصلی این است که ایجاد ویژگیهای جدید به تغییرات بسیار بزرگ در اطلاعات نیاز دارد، اما این نوع تغییرات بسیار نادر هستند. برای اینکه فرضیهٔ دوم درست باشد، باید جهشها در مجموع باعث افزایش اطلاعات ژنتیکی شوند.
اما در واقع، بیشتر جهشها بیاثر یا مضر هستند و تعداد جهشهای مفید بسیار کم است. این یعنی طبیعت ابزار قدرتمندی برای افزایش اطلاعات در دیانای ندارد. در نتیجه، در طول زمان، بسیاری از تغییرات باعث کاهش اطلاعات ژنتیکی میشوند. اگر داروینیسم درست باشد، باید در مجموع اطلاعات ژنتیکی بیشتر و بیشتر شود، اما شواهد نشان میدهد این روند بهطور پایدار و واضح دیده نمیشود.
در پایان، این دو نکته نشان میدهد که تبدیل تدریجی حیات از یک سلول ساده تا انسان، یا بهطور کلی منشأ تمام حیات از یک سلول واحد، با چالشهای جدی روبهرو است.
در قسمت بعدی، به شواهدی خواهیم پرداخت که نشان میدهند انسانها نتیجهٔ یک آفرینندهٔ هوشمند هستند.
وقتی چارلز داروین برای نخستینبار کتاب خود را دربارهٔ منشأ گونهها در سال ۱۸۵۹ منتشر کرد، در آن زمان، مانند امروز، اطلاعاتی دربارهٔ ژنتیک و دیانای وجود نداشت. به همین دلیل، این ایده که تمام حیات از یک سلول سادهٔ اولیه و مشترک به وجود آمده باشد، برای بسیاری از مردم قابل تصور بود.
اما امروز، با پیشرفت علم و شناخت بیشتر از سلول و دیانای، این سؤال پیچیدهتر شده است.
سلولهای زنده ساختارهایی بسیار دقیق و پیچیده هستند؛ با بخشهایی که کارهای مختلف انجام میدهند و با نظمی بسیار بالا با هم کار میکنند. امروز میدانیم اطلاعات لازم برای ساخت این بخشها در دیانای ذخیره شده است.
در سال ۲۰۰۷، یوجین کونین، یک زیستشناس تکاملی، نوشت که حتی یک مسیر ساده برای شروع حیات، مانند ساخت RNA، آنقدر بعید است که شاید در عمر جهان هم اتفاق نیفتد.
او پیشنهاد کرد شاید تعداد بینهایتی جهان وجود داشته باشد تا این فرایند در یکی از آنها رخ دهد. این ایده در پاسخ به این سؤال مطرح شد که آیا ممکن است یک ذهن هوشمند، حیات را طراحی کرده باشد.
در ذهن بسیاری از مردم، «تکامل» یعنی اینکه همهٔ حیات از یک سلول بسیار ساده شروع شده و کمکم به شکلهای پیچیدهتر رسیده است. اما در علم، «تکامل» معمولاً فقط به معنی تغییرات در گیاهان و حیوانات در طول زمان است. چون این تغییرات واقعاً دیده میشوند، دانشمندان میگویند:
«تکامل یک واقعیت است.»
اما این تعریف، اگر بهتنهایی بیان شود، میتواند باعث سوءبرداشت شود.
برای همین، ما اینجا یک تفکیک انجام میدهیم:
تغییرات در موجودات را فقط «تغییرات» مینامیم،
و نظریهای که میگوید همهٔ حیات از یک سلول مشترک آمده را «داروینیسم» مینامیم.
حالا سؤال مهم این است: تفاوت این دو چیست؟
هر تغییر بزرگ در موجودات زنده نیاز به تغییر در دیانای دارد. اطلاعات داخل دیانای چیزی است که به آن «اطلاعات عملکردی» میگویند.
تغییرات معمولی در طبیعت معمولاً اطلاعات جدید زیادی ایجاد نمیکنند،
اما ساختن یک نوع کاملاً جدید از حیات، به مقدار زیادی اطلاعات جدید نیاز دارد.
این تفاوت اصلی بین تغییرات ساده و داروینیسم است.
گاهی در علم از اصطلاح «شبهعلم» استفاده میشود؛ یعنی چیزی که ظاهر علمی دارد اما در واقع علمی نیست. این حالت زمانی پیش میآید که یک نظریه پیشبینیهای مهمی داشته باشد، اما آزمایشها آن پیشبینیها را تأیید نکنند و با این حال نظریه همچنان ادامه پیدا کند. در این شرایط، معمولاً نتایج منفی با توضیحات جایگزین توجیه میشوند.
«فرضیههای اساسی» یعنی پیشبینیهایی که اگر درست نباشند، کل نظریه زیر سؤال میرود.
در علم، ممکن است دادهها تقریباً برای هر نظریهای بهعنوان مدارک حمایتکننده استفاده شوند،
اما اگر یک فرضیهٔ اساسی رد شود، آن تفسیرها دیگر قدرت خود را از دست میدهند.
مثل هر نظریهٔ دیگر، برای داروینیسم هم شواهدی مطرح میشود،
اما بعضی از پیشبینیهای مهم آن یا نادیده گرفته میشوند یا کماهمیت نشان داده میشوند.
برای مثال، فسیلها و شباهتهای ژنتیکی میتوانند به نفع داروینیسم تفسیر شوند،
اما همین دادهها با این دیدگاه هم سازگارند که یک ذهن هوشمند، دیانای را طراحی کرده است.
برای بررسی این موضوع، دو فرضیهٔ اساسی باید درست باشند:
اول اینکه تغییرات در موجودات نباید محدودیت جدی داشته باشد تا بتواند تمام تنوع حیات را از یک سلول ساده ایجاد کند؛ یعنی تغییرات باید تقریباً بدون محدودیت باشند.
دوم اینکه فرایند جهش و انتخاب طبیعی باید بتواند از صفر اطلاعات ژنتیکی شروع کند و در طول زمان مقدار زیادی اطلاعات جدید بسازد؛ اطلاعاتی که برای ساخت حدود ۲۰٬۰۰۰ خانوادهٔ پروتئینی لازم است.
این پروتئینها ساختارهای پیچیده و سهبعدی دارند و بهندرت شکل میگیرند.
برای بررسی فرضیهٔ اول، دانشمندان از اصلاح نژاد گیاهان و حیوانات استفاده میکنند؛ یعنی تغییرات را در شرایط کنترلشده سریعتر مشاهده میکنند.
در این آزمایشها معمولاً وقتی تغییرات را در یک جهت خاص ادامه میدهند، پس از مدتی به یک حد مشخص میرسند و دیگر جلوتر نمیروند. این موضوع بارها دیده شده است. پس در عمل، فرضیهٔ اول با محدودیتهایی روبهرو میشود.
مشکل اصلی این است که ایجاد ویژگیهای جدید به تغییرات بسیار بزرگ در اطلاعات نیاز دارد، اما این نوع تغییرات بسیار نادر هستند. برای اینکه فرضیهٔ دوم درست باشد، باید جهشها در مجموع باعث افزایش اطلاعات ژنتیکی شوند.
اما در واقع، بیشتر جهشها بیاثر یا مضر هستند و تعداد جهشهای مفید بسیار کم است. این یعنی طبیعت ابزار قدرتمندی برای افزایش اطلاعات در دیانای ندارد. در نتیجه، در طول زمان، بسیاری از تغییرات باعث کاهش اطلاعات ژنتیکی میشوند. اگر داروینیسم درست باشد، باید در مجموع اطلاعات ژنتیکی بیشتر و بیشتر شود، اما شواهد نشان میدهد این روند بهطور پایدار و واضح دیده نمیشود.
در پایان، این دو نکته نشان میدهد که تبدیل تدریجی حیات از یک سلول ساده تا انسان، یا بهطور کلی منشأ تمام حیات از یک سلول واحد، با چالشهای جدی روبهرو است.
در قسمت بعدی، به شواهدی خواهیم پرداخت که نشان میدهند انسانها نتیجهٔ یک آفرینندهٔ هوشمند هستند.
اگر در مورد این مقاله پرسشی دارید، لطفاً از طریق اینجا با ما تماس بگیرید

