قسمت ۶: چگونه شر به خدایی کامل اشاره می‌کند

قسمت ۶: چگونه شر به خدایی کامل اشاره می‌کند

Shipwreck by Knud Baade 1845

فکر می‌کنم همهٔ ما زمانی پیش آمده که از دیدن نمونه‌ای از شرارت یا بی‌عدالتی خیلی ناراحت یا حتی عصبانی شده باشیم. حس کرده‌اید که چیزی زیر پا گذاشته شده یا قانونی شکسته شده است. اما تا حالا از خودتان پرسیده‌اید آن معیار حقیقت، شرافت و زیبایی که نقض شده چیست؟ اگر هیچ قانونی وجود نداشت، شکایت از زیاد بودن جرم و جنایت مسخره نبود؟ به همین شکل، شکایت از شرارت و بی‌عدالتی در دنیا هم بی‌معناست، مگر اینکه یک معیار واقعیِ حقیقت و زیبایی وجود داشته باشد که بتوان آن را نقض کرد.

پس وقتی دربارهٔ شرارت و بی‌عدالتی طوری حرف می‌زنیم که انگار واقعاً وجود دارند، همزمان فرض می‌کنیم که یک معیار واقعیِ حقیقت، خوبی و عدالت هست که دارد زیر پا گذاشته می‌شود. سؤال این است: آن معیار چیست؟ آیا سلیقه و ترجیح شخصی است؟

تصور کنید چند کودک را برای بازی با توپ به بیرون بفرستید و به هرکدام بگویید قانون بازی را خودش بسازد. آیا اصلاً می‌شود اسمش را بازی گذاشت؟ وقتی هر بچه قانون خودش را دارد، دیگر بی‌معناست که یکی دیگری را به تقلب متهم کند. ممکن است کاری از نظر یک کودک خطا باشد ولی از نظر دیگری اصلاً خطا نباشد، چون هرکدام با قوانین شخصی خودشان بازی می‌کنند. دقیقاً به همین صورت، اگر هرکس قانون خودش را بسازد، شکایت از شرارت و بی‌عدالتی در دنیا بی‌معنا می‌شود. یک شکایت واقعی دربارهٔ شرارت و بی‌عدالتی نیاز به معیاری از درستی و عدالت دارد که بالاتر از سلیقه‌ها و باورهای فردی باشد. پس چه کسی قوانین را تعیین می‌کند؟ آیا جامعه؟

واضح است که هر جامعه‌ای قوانین خودش را می‌سازد. گاهی این قوانین از یک‌سری قواعد نانوشته شروع می‌شوند که مردم برای اینکه بتوانند کنار هم زندگی و کار کنند، روی آن توافق دارند. خیلی وقت‌ها همین قواعد نانوشته تبدیل به قانون رسمی می‌شوند. بعضی فرهنگ‌ها هم قوانین را طوری طراحی می‌کنند که بیشترین رفاه را برای بیشترین تعداد مردم فراهم کند، حتی اگر به قیمت محدود شدن آزادی فردی باشد. کمونیسم یک نمونه از این نگاه است.

اما اینجا یک مشکل هست. من و شما باور داریم که بعضی جوامع قوانین بهتری نسبت به بقیه دارند. همین که می‌گوییم یک جامعه بهتر از جامعهٔ دیگر است، یعنی قبول داریم یک معیار بالاتر از خودِ جوامع وجود دارد و بعضی جوامع به آن نزدیک‌ترند. پس آن معیار بالاتر چیست که با آن می‌توانیم جوامع و تمدن‌ها را بسنجیم؟ بعضی‌ها می‌گویند اخلاق انسانی نتیجهٔ تکامل است، اما این هم مشکل خودش را دارد.

اگر قرار باشد اخلاق از تکامل آمده باشد، باید در ژن‌های ما منتقل شود. در این صورت، لازم نبود آن را به بچه‌ها آموزش بدهیم، چون اصول اخلاقیِ عالی به طور طبیعی در آنها شکل می‌گرفت. اما وقتی به رفتار طبیعی کودکان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم لازم نیست به آنها دروغ گفتن، دعوا کردن یا گرفتن اسباب‌بازی همدیگر را یاد بدهیم؛ اینها کاملاً طبیعی از آنها سر می‌زند. بعضی بچه‌ها شاید بیشتر سمت خوبی بروند، اما بیشتر کودکان نیاز به تربیت و آموزش دارند تا با تمایلات خودمحورانهٔ طبیعی‌شان مقابله کنند.

من به ندرت با زیست‌شناسان تکاملی هم‌نظر می‌شوم، اما اینجا حق دارند وقتی می‌گویند اگر بخواهیم جامعه‌ای بسازیم که افراد در آن سخاوتمندانه و فداکارانه برای خیر مشترک همکاری کنند، از طبیعت زیستی کمک زیادی نخواهیم گرفت. باید سخاوت و نوع‌دوستی را آموزش بدهیم، چون ما خودخواه به دنیا می‌آییم.

فرآیندهای داروینی اصلاً به عدالت، شرافت یا درستی اهمیت نمی‌دهند. انتخاب طبیعی به نفع قوی‌ترها و قدرتمندترها عمل می‌کند و ضعیف‌ترها را حذف می‌کند. پس اگر تکامل منبع حقیقت، خوبی و زیبایی نباشد، آن معیاری که حتی بی‌خدایان هم به آن تکیه می‌کنند و دیگران را به آموزش آن تشویق می‌کنند، از کجا می‌آید؟

اگر می‌خواهیم دربارهٔ بی‌عدالتی و شرارت طوری صحبت کنیم که انگار واقعاً وجود دارند، منطقا باید یک معیار کاملِ حقیقت، خوبی و زیبایی وجود داشته باشد که نقض می‌شود. فقط در این صورت می‌توانیم بگوییم شرارت و بی‌عدالتی چیزهای واقعی و جهانی هستند. اگر هیچ قانون اخلاقی نهایی وجود نداشته باشد، صحبت دربارهٔ شرارت و بی‌عدالتی بی‌معنا می‌شود. اگر می‌گوییم بعضی جوامع بدتر یا بهتر از بقیه‌اند، پس باید یک معیار کامل عدالت و درستی برای سنجش وجود داشته باشد. وگرنه، شرارت و بی‌عدالتی فقط نظر شخصی افراد یا فرهنگ‌هاست.

با استفاده از عقل و منطق، می‌توانیم سه ویژگی برای این قانون اخلاقی نهایی در نظر بگیریم:

اول، باید در نهایتِ برتری باشد؛ یعنی از نظر منطقی ممکن نباشد چیزی از آن برتر باشد. این به ما یک معیار می‌دهد تا بتوانیم آدم‌ها و جوامع را به طور معنادار مقایسه کنیم.

دوم، چون این حقیقت‌های اخلاقی فقط برای ذهن‌هایی که توانایی تفکر اخلاقی دارند کاربرد دارد، بهترین توضیح برای منشأ آن هم یک ذهن در نهایتِ کمال است. ایدهٔ «ذهن» دارد؛ چیزی که فقط برای ذهن معنا دارد، منشأش هم باید ذهن باشد.

سوم، چون حقیقت‌های اخلاقی برای ذهن‌هایی کاربرد دارد که بتوانند آزادانه بین گزینه‌های اخلاقی انتخاب کنند، بهترین توضیح این است که منشأ این معیار کاملِ عدالت و درستی خودش هم ارادهٔ آزاد داشته باشد.

اگر این سه ویژگی را کنار هم بگذاریم، معیار نهاییِ عدالت و خوبی باید یک ذهنِ کاملاً برتر با ارادهٔ آزاد باشد؛ به بیان دیگر، داریم دربارهٔ یک خدای کاملاً نیک صحبت می‌کنیم.

اگر بخواهیم خلاصه کنیم: اگر قانونی نباشد، جرمی هم وجود ندارد. اما اگر جرم واقعاً وجود دارد، پس قانونی هم هست که شکسته می‌شود. به همین شکل، اگر خدای کاملاً برتر وجود نداشته باشد، هیچ معیار نهاییِ کمال، شرافت و خوبی هم نیست که نقض شود، و در این صورت شکایت از شرارت و بی‌عدالتی بی‌معناست.

اما ما نمونه‌های زیادی از شرارت و بی‌عدالتی می‌بینیم و واقعاً حس می‌کنیم بدمان آمدن از شرارت بی‌معنا نیست. حس می‌کنیم حقیقت و زیبایی‌ای در حال نقض شدن است. بنابراین باید یک خدای کاملاً برتر وجود داشته باشد که معیار کمال، حقیقت و خوبی است و ما از آن سرپیچی می‌کنیم.

پس اگر می‌خواهیم دربارهٔ شرارت و بی‌عدالتی به عنوان چیزهای واقعی و عینی حرف بزنیم، در واقع داریم وجود یک ذهنِ کاملاً نیک و برتر را فرض می‌گیریم. به بیان ساده، شرارت و بی‌عدالتی فقط وقتی می‌توانند واقعی باشند که خدا واقعی باشد.

اگر خدا وجود نداشته باشد، تمام حرف‌های ما دربارهٔ شرارت و بی‌عدالتی در نهایت بی‌معنا می‌شود. روشن است که خدا اجازه نمی‌دهد شرارت تا ابد ادامه پیدا کند، و دربارهٔ راه‌حل خدا قبلاً در قسمت‌های قبلی صحبت کردیم.

اگر در مورد این مقاله پرسشی دارید، لطفاً از طریق اینجا با ما تماس بگیرید.

قسمت ۵: انسان بودن چه معنایی دارد؟

قسمت ۵: انسان بودن چه معنایی دارد؟

0