قسمت ۸: چرا خدا اجازه میدهد کودکان و افراد خوب بمیرند؟
The Hostage by Edmund Blair Leighton, 1912
۸ ویدیوی قسمت
چند سال پیش، بعضی از دوستان نزدیک ما شاهد بودند که فرزند دو روزهشان بر اثر سندروم مرگ ناگهانی نوزاد جان داد، در حالی که پرستار با تمام توان تلاش میکرد جان کودک را نجات دهد. رویدادی مانند این معمولاً ما را وادار میکند بپرسیم: «چرا خدا اجازه میدهد چنین چیزی رخ دهد؟»
اندوه از دست دادن یک کودک را نمیتوان بهدرستی توصیف کرد. این اندوه میتواند آنقدر ویرانگر باشد که حتی نفس کشیدن هم سخت شود. وقتی جنبهٔ جسمیِ سوگ در روزها، هفتهها و ماههای بعد کمی فروکش میکند، اغلب یک سؤال باقی میماند که شاید تا پایان عمر همراه انسان باشد: «چرا خدا اجازه میدهد اتفاقاتی رخ دهد که چنین غم طاقتفرسایی ایجاد میکند، بهویژه مرگ کودکان و انسانهای خوب؟»
سی.اس. لوئیس، استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد، کتاب کوچکی به نام «سوگی که تجربه شد» نوشت و در آن درد عمیق خود را هنگام مرگ همسرش توصیف کرد. او نوشت: «وقتی این پرسشها را نزد خدا میبرم، پاسخی نمیگیرم؛ بلکه نوع خاصی از “بیپاسخی”. نه مثل دری که قفل شده باشد، بلکه بیشتر شبیه نگاهی خاموش و پر از شفقت. انگار سرش را نه از سر رد کردن، بلکه برای کنار زدن سؤال تکان میدهد، گویی میگوید: آرام باش، فرزندم؛ تو درک نمیکنی.»
او ادامه میدهد: «بهشت مشکلات ما را حل خواهد کرد، اما فکر نمیکنم با نشان دادن آشتیهای ظریف میان همهٔ برداشتهای ظاهراً متناقض ما. بلکه این برداشتها از زیر پای ما کنار زده خواهند شد. خواهیم دید که اصلاً مسئلهای وجود نداشت.»
من بارها از این پیشفرض تعجب کردهام که ما بهراحتی فکر میکنیم باید بتوانیم ذهن خدا را آنقدر خوب بفهمیم که پاسخ این پرسشها را به رضایت خودمان بدهیم. لوئیس نوشت: «اگر برای توضیح فیزیک کوانتوم تصویرسازی ذهنی کنیم، از واقعیت دورتر میشویم نه نزدیکتر. پس بسیار کمتر حق داریم انتظار داشته باشیم عالیترین واقعیتهای روحانی را بتوان تصویر کرد یا کاملاً با افکار انتزاعی توضیح داد.»
وقتی میپرسیم چرا خدا اجازهٔ مرگ کودکان را میدهد، اشتباه بزرگی است اگر فکر کنیم «ما اگر جای خدا بودیم چه میکردیم»، دربارهٔ خدای حقیقی صحبت میکنیم که گذشته، حال و آینده را میداند.
به نظر من مفید است که از دیدگاه خدا به مرگ انسان نگاه کنیم. برای بسیاری از مردم در فرهنگ ما، مرگ مثل پایان همهچیز به نظر میرسد: پایان زندگی، استعداد، هویت و شادی. از دید محدود انسانی ما، تفاوت بزرگی هست بین اینکه کسی ۲ ماه زندگی کند یا ۸۵ سال؛ اما از دیدگاه خدا — و به یاد داشته باشید که ما اینجا دربارهٔ نگاه خدا به مرگ کودکان و افراد خوب صحبت میکنیم — بخش فانی زندگی ما «بخاری است که اندکی ظاهر میشود و سپس ناپدید میگردد.»
مرگ دری است که همهٔ ما باید از آن عبور کنیم؛ ورودیِ ابدیت است. مأموریت اصلی ما در این زندگی کوتاه، آماده شدن برای ملاقات با خدا و کمک به دیگران برای انجام همین کار است. برای کسانی که هدیهٔ حیات جاودان را از طریق عیسی مسیح پذیرفتهاند، مرگ میتواند شگفتانگیزترین لحظهٔ زندگی باشد. خدا میگوید: «مرگ مقدسان خداوند در نظر او گرانبهاست.» این زندگی همهٔ ماجرا نیست، و همین یک حقیقت میتواند هنگام سوگواری برای از دست دادن یک کودک یا عزیز، تفاوت بزرگی ایجاد کند.
خدا هر کودک را میشناسد، حتی کودکانی را که پیش از تولد از دنیا میروند. دربارهٔ کسانی که حیات جاودان دارند گفته شده نامهایشان «از بنای عالم در کتاب حیات نوشته شده است». ممکن است هیچ انسان زندهای کودکی را که چهارصد سال پیش در آغوش مادرش مرده به یاد نیاورد، اما آن کودک نزد خدا فراموش نشده است. ما نمیتوانیم با قطعیت بگوییم همهٔ کودکان خردسال در ابدیت با خدا هستند، اما از کتابمقدس میدانیم دستکم برخی هستند، و این امکان وجود دارد که همه باشند — هرچند با اطمینان نمیدانیم.
در کتابمقدس داستان جالبی دربارهٔ مرگ پسربچهای به نام ابیّا آمده است. او پسر پادشاهی شریر به نام یربعام بود. کودک بهشدت بیمار شد و مادرش نزد نبی خدا رفت تا بداند چه باید بکند. خدا از طریق نبی گفت به سبب شرارت یربعام و خاندانش، او و پسرانش کشته خواهند شد و اجسادشان خوراک سگها و پرندگان میشود — بهجز این پسربچه. به مادر گفته شد بهمحض ورودش به خانه، ابیّا خواهد مرد، اما برای او سوگواری و دفن انجام میشود، چون — و این نکته مهم است — خدا گفت: «در او چیزی نیکو نسبت به خداوند یافت شد.»
بیایید کمی به این فکر کنیم. اگر آنچه خدا دربارهٔ زندگی در ابدیت با خود میگوید درست باشد، این زندگی در مقایسه میتواند مانند کابوس باشد. البته ما به آن عادت کردهایم و بسیاری در آن شادی هم پیدا میکنند، اما وقتی با ابدیت نزد خدا مقایسه شود، او میگوید: «آنچه چشم ندیده و گوش نشنیده و به قلب انسان خطور نکرده، خدا برای دوستداران خود مهیا کرده است.»
مثل ابیّا، ممکن است کودکانی باشند که برای ابدیت آمادهاند، حتی اگر نوزاد باشند یا هنوز در رحم. برای اینکه از درد و رنج این زندگی در امان بمانند، خدا آنها را به ابدیت میبرد، هرچند برای والدین باقیمانده اندوهی عظیم به همراه دارد. خدا شادی والدین را بالاتر از آنچه برای آن کودک بهترین است قرار نمیدهد.
من دختری را میشناختم که در پانزدهسالگی از دنیا رفت. اطرافیانش میگفتند آیندهٔ بزرگی داشت! اما باید به یاد داشته باشیم از دیدگاه خدا، ظرفیت واقعی ما اینجا نیست بلکه در ابدیت است. مأموریت ما آماده شدن برای دیدار با خدا و کمک به دیگران برای همین کار است. برخی کودکان در سنین بسیار کم برای ملاقات با خدا آمادهاند. اگر این درست باشد، در طول تاریخ والدین سوگوار بیشماری خواهند بود. اما از نگاه خدا شاید مهمتر باشد آن کودک از شر و درد این جهان سقوطکرده در امان بماند.
و فقط دربارهٔ کودکان نیست. بسیاری از ما انسانهای بسیار خوبی را میشناسیم که صادقانه خدا را میپرستیدند اما جوان از دنیا رفتند. ما نمیدانیم چرا خدا برخی را زود از این دنیا میبرد، اما خدا میگوید دستکم برخی برای ورود به آرامش برده میشوند. در کتابمقدس آمده است: «صالحان هلاک میشوند و کسی به دل نمیگیرد؛ پرهیزگاران برده میشوند و کسی درنمییابد که صالح برای رهایی از بدی برده میشود. آنان که به راستی گام برمیدارند وارد صلح میشوند و در مرگ آرام میگیرند.»
پس نکتهٔ اصلی این است که این زندگی «رویداد اصلی» نیست. اینجا جایی است که سرنوشت ابدی خود را تعیین میکنیم، برای ملاقات با خدا آماده میشویم و به دیگران کمک میکنیم همین کار را بکنند. عیسی گفت: «من قیامت و حیات هستم؛ کسی که به من ایمان آورد، اگر هم بمیرد زنده خواهد شد.»
اندوه از دست دادن یک کودک را نمیتوان بهدرستی توصیف کرد. این اندوه میتواند آنقدر ویرانگر باشد که حتی نفس کشیدن هم سخت شود. وقتی جنبهٔ جسمیِ سوگ در روزها، هفتهها و ماههای بعد کمی فروکش میکند، اغلب یک سؤال باقی میماند که شاید تا پایان عمر همراه انسان باشد: «چرا خدا اجازه میدهد اتفاقاتی رخ دهد که چنین غم طاقتفرسایی ایجاد میکند، بهویژه مرگ کودکان و انسانهای خوب؟»
سی.اس. لوئیس، استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد، کتاب کوچکی به نام «سوگی که تجربه شد» نوشت و در آن درد عمیق خود را هنگام مرگ همسرش توصیف کرد. او نوشت: «وقتی این پرسشها را نزد خدا میبرم، پاسخی نمیگیرم؛ بلکه نوع خاصی از “بیپاسخی”. نه مثل دری که قفل شده باشد، بلکه بیشتر شبیه نگاهی خاموش و پر از شفقت. انگار سرش را نه از سر رد کردن، بلکه برای کنار زدن سؤال تکان میدهد، گویی میگوید: آرام باش، فرزندم؛ تو درک نمیکنی.»
او ادامه میدهد: «بهشت مشکلات ما را حل خواهد کرد، اما فکر نمیکنم با نشان دادن آشتیهای ظریف میان همهٔ برداشتهای ظاهراً متناقض ما. بلکه این برداشتها از زیر پای ما کنار زده خواهند شد. خواهیم دید که اصلاً مسئلهای وجود نداشت.»
من بارها از این پیشفرض تعجب کردهام که ما بهراحتی فکر میکنیم باید بتوانیم ذهن خدا را آنقدر خوب بفهمیم که پاسخ این پرسشها را به رضایت خودمان بدهیم. لوئیس نوشت: «اگر برای توضیح فیزیک کوانتوم تصویرسازی ذهنی کنیم، از واقعیت دورتر میشویم نه نزدیکتر. پس بسیار کمتر حق داریم انتظار داشته باشیم عالیترین واقعیتهای روحانی را بتوان تصویر کرد یا کاملاً با افکار انتزاعی توضیح داد.»
وقتی میپرسیم چرا خدا اجازهٔ مرگ کودکان را میدهد، اشتباه بزرگی است اگر فکر کنیم «ما اگر جای خدا بودیم چه میکردیم»، دربارهٔ خدای حقیقی صحبت میکنیم که گذشته، حال و آینده را میداند.
به نظر من مفید است که از دیدگاه خدا به مرگ انسان نگاه کنیم. برای بسیاری از مردم در فرهنگ ما، مرگ مثل پایان همهچیز به نظر میرسد: پایان زندگی، استعداد، هویت و شادی. از دید محدود انسانی ما، تفاوت بزرگی هست بین اینکه کسی ۲ ماه زندگی کند یا ۸۵ سال؛ اما از دیدگاه خدا — و به یاد داشته باشید که ما اینجا دربارهٔ نگاه خدا به مرگ کودکان و افراد خوب صحبت میکنیم — بخش فانی زندگی ما «بخاری است که اندکی ظاهر میشود و سپس ناپدید میگردد.»
مرگ دری است که همهٔ ما باید از آن عبور کنیم؛ ورودیِ ابدیت است. مأموریت اصلی ما در این زندگی کوتاه، آماده شدن برای ملاقات با خدا و کمک به دیگران برای انجام همین کار است. برای کسانی که هدیهٔ حیات جاودان را از طریق عیسی مسیح پذیرفتهاند، مرگ میتواند شگفتانگیزترین لحظهٔ زندگی باشد. خدا میگوید: «مرگ مقدسان خداوند در نظر او گرانبهاست.» این زندگی همهٔ ماجرا نیست، و همین یک حقیقت میتواند هنگام سوگواری برای از دست دادن یک کودک یا عزیز، تفاوت بزرگی ایجاد کند.
خدا هر کودک را میشناسد، حتی کودکانی را که پیش از تولد از دنیا میروند. دربارهٔ کسانی که حیات جاودان دارند گفته شده نامهایشان «از بنای عالم در کتاب حیات نوشته شده است». ممکن است هیچ انسان زندهای کودکی را که چهارصد سال پیش در آغوش مادرش مرده به یاد نیاورد، اما آن کودک نزد خدا فراموش نشده است. ما نمیتوانیم با قطعیت بگوییم همهٔ کودکان خردسال در ابدیت با خدا هستند، اما از کتابمقدس میدانیم دستکم برخی هستند، و این امکان وجود دارد که همه باشند — هرچند با اطمینان نمیدانیم.
در کتابمقدس داستان جالبی دربارهٔ مرگ پسربچهای به نام ابیّا آمده است. او پسر پادشاهی شریر به نام یربعام بود. کودک بهشدت بیمار شد و مادرش نزد نبی خدا رفت تا بداند چه باید بکند. خدا از طریق نبی گفت به سبب شرارت یربعام و خاندانش، او و پسرانش کشته خواهند شد و اجسادشان خوراک سگها و پرندگان میشود — بهجز این پسربچه. به مادر گفته شد بهمحض ورودش به خانه، ابیّا خواهد مرد، اما برای او سوگواری و دفن انجام میشود، چون — و این نکته مهم است — خدا گفت: «در او چیزی نیکو نسبت به خداوند یافت شد.»
بیایید کمی به این فکر کنیم. اگر آنچه خدا دربارهٔ زندگی در ابدیت با خود میگوید درست باشد، این زندگی در مقایسه میتواند مانند کابوس باشد. البته ما به آن عادت کردهایم و بسیاری در آن شادی هم پیدا میکنند، اما وقتی با ابدیت نزد خدا مقایسه شود، او میگوید: «آنچه چشم ندیده و گوش نشنیده و به قلب انسان خطور نکرده، خدا برای دوستداران خود مهیا کرده است.»
مثل ابیّا، ممکن است کودکانی باشند که برای ابدیت آمادهاند، حتی اگر نوزاد باشند یا هنوز در رحم. برای اینکه از درد و رنج این زندگی در امان بمانند، خدا آنها را به ابدیت میبرد، هرچند برای والدین باقیمانده اندوهی عظیم به همراه دارد. خدا شادی والدین را بالاتر از آنچه برای آن کودک بهترین است قرار نمیدهد.
من دختری را میشناختم که در پانزدهسالگی از دنیا رفت. اطرافیانش میگفتند آیندهٔ بزرگی داشت! اما باید به یاد داشته باشیم از دیدگاه خدا، ظرفیت واقعی ما اینجا نیست بلکه در ابدیت است. مأموریت ما آماده شدن برای دیدار با خدا و کمک به دیگران برای همین کار است. برخی کودکان در سنین بسیار کم برای ملاقات با خدا آمادهاند. اگر این درست باشد، در طول تاریخ والدین سوگوار بیشماری خواهند بود. اما از نگاه خدا شاید مهمتر باشد آن کودک از شر و درد این جهان سقوطکرده در امان بماند.
و فقط دربارهٔ کودکان نیست. بسیاری از ما انسانهای بسیار خوبی را میشناسیم که صادقانه خدا را میپرستیدند اما جوان از دنیا رفتند. ما نمیدانیم چرا خدا برخی را زود از این دنیا میبرد، اما خدا میگوید دستکم برخی برای ورود به آرامش برده میشوند. در کتابمقدس آمده است: «صالحان هلاک میشوند و کسی به دل نمیگیرد؛ پرهیزگاران برده میشوند و کسی درنمییابد که صالح برای رهایی از بدی برده میشود. آنان که به راستی گام برمیدارند وارد صلح میشوند و در مرگ آرام میگیرند.»
پس نکتهٔ اصلی این است که این زندگی «رویداد اصلی» نیست. اینجا جایی است که سرنوشت ابدی خود را تعیین میکنیم، برای ملاقات با خدا آماده میشویم و به دیگران کمک میکنیم همین کار را بکنند. عیسی گفت: «من قیامت و حیات هستم؛ کسی که به من ایمان آورد، اگر هم بمیرد زنده خواهد شد.»
اگر در مورد این مقاله پرسشی دارید، لطفاً از طریق اینجا با ما تماس بگیرید

